3D girl....

روزی دخترک از مادرش پرسید: 'مامان  نژاد انسان ها از کجا

اومد؟مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه

دار شدند و این جوری نژادانسان ها به وجود اومد.

دو روز بعد دختر همین سوال رو از پدرش پرسید.

پدرش پاسخ داد: 'خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد

انسان ها پدید اومد..'

دخترک که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت:مامان  تو

گفتی خدا انسان ها روآفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته

ی میمون ها هستند...من که نمی فهمم!

مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد

خانواده ی خودم گفتم و بابات درمورد خانواده ی خودش!
 


فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور

که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق

استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد

رساند و او را از آب بیرون کشید.

وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم

گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.

هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت

دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با

پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را

براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه

رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر

بد

این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که

از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و

متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.

هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را

دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...

..................... حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و

دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن

می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت

 که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس

عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به

مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای

بیمارستان نیست.


دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود

و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان

سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول

صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او

نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول

پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی

 صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک

کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه

ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!

 

دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه

ای در میان نبوده است؟

بله کاملا همینطور است.

دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.


 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٦ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin