3D girl....

جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت
داشت تا به محل کار> دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک
دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان> قیمتی بخورد و راهی
شرکت شود...

ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳٠ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در

واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق

بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می‌کرد.

هرمزان که یکی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در

شهر شوشتر و زمانی که هرمزان در نتیجه خیانت یک نفر با

وضعی ناامید کننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت و به

ابوموسی اشعری، فرمانده تازیها آگاهی داد که هر گاه او را امان

دهد، خود را تسلیم وی خواهد کرد.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳٠ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو

محکمتر فشار میدیم؟

 چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو

ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه

ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار

می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند

از کنارم می گذرند......


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از
یک مشتری با این مضمون دریافت کرد: «این دومین باری است که
برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه
ای ندارم ؛ چراکه موضوع از نظر من نیز احمقانه است! به هر حال
، موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی ، خانواده ما عادت
دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستنی بخورد.
سالهاست که ما پس از شام رای گیری می کنیم و براساس
اکثریت آرائ نوع بستنی ، انتخاب و خریداری می شود...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٧ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اصل 90/10 را کشف کنید

این اصل، زندگی شما را دگرگون خواهد کرد

(یا حداقل، روش شما در عکس‌العمل به مسائل را متحول خواهد

کرد)



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده

مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را

هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان

شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا

کرده بود!

یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند

گفت که خیلی احساس خستگی می کند...!

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای

انیشتین سخنرانی کند چراکه انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد

بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت

و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند.

انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات

سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.

به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور

انیشتین درست از آب درآمد.

دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود

کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده

هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد.

سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات

پاسخ داد به حدی که معلومات به ظاهر "راننده اش" باعث

شگفتی حضار شد.


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۱ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن

هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و

شروع کرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن

های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟

زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد !

پسرک گفت: خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد

انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت: که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول

جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در

یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.

مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.

مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و

گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و

خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم.

من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند !

آیا ما هم میتوانیم چنین خود ارزیابی از کار خود داشته باشیم؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۱ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بپر ادامه تا تموم نشده.........!!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

25 فروردین 1389: زمین لرزه ای به قدرت 7.1 ریشتر شمال غرب

چین را لرزاند و هزار و 400 کشته، 332 مفقود و حدود 12 هزار

مجروح برجای گذاشت......


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۸ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

میدونم زیاد ربطی به وبلاگ نداره ولی بهتون توصیه میکنم حتما

این شماره ها رو یادداشت کنید.لازمتون میشه....


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۸ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

شاید شما دوست داشته باشید بدونید که اسمتون چندمین اسم

معروف در دنیاست ،


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

میگن در زمانهای قدیم یه روز سه تا پسر بچه میرن پیش

ملانصرالدین میگن ما ده تا گردو داریم میشه اینها رو با عدالت بین

ما تقسیم کنی؟...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

چینی ها تصمیم گرفته اند این نوع تخم مرغ را به کشورهای

اطراف صادر کنند! پس به زودی ممکن است نمونه ای از آن را در

بازار های کشور مشاهده کنیم! 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٢ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را

کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می‌خواهد و نه

پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی که معلوم نیست

کی باشد نباشیم ...  


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۸ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ!
ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۸ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

در پی درخواست وزیر آموزش و پرورش برای جداسازی
کتابدرسی دختران و پسران ،‌ داستان دهقان فداکار در
کتاب درسی دختران به صغرای فداکار تبدیل شد .....

ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۸ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بورکینافاسو و اوگاندا هم از ما جلوترند... !


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۸ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

روزی ملانصرالدین ادعای کرامت کرد.

گفتند "دلیلت چیست؟"

گفت: "می‌توانم بگویم الساعه در ضمیر شما چه می‌گذرد؟"

گفتند: "اگر راست می‌گویی بگو."

گفت: "همه‌ی شما در این فکر هستید که آیا من می‌توانم ادعایم

را ثابت کنم یا نه!"   و چه بسیارند انسانهای صاحب کرامتی چون

ملا که ما هر روز زندگیمان را به دستشان می سپریم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۸ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

آیا از رابطه دو چشم باهم آگاهی دارید؟


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٥ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

چشم‌هایتان را باز می‌کنید. متوجه می‌شوید در بیمارستان

هستید. پاها و دست‌هایتان را بررسی می‌کنید. خوشحال

می‌شوید که بدن‌تان را گچ نگرفته‌اند و سالم هستید.. دکمه زنگ

کنار تخت را فشار می‌دهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق

می‌شود و سلام می‌کند. به او می‌گویید، گوشی موبایل‌تان را

می‌خواهید. از این‌که به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان

بستری شده‌اید و از کارهایتان عقب مانده‌اید، عصبانی هستید.

پرستار، موبایل را می‌آورد. دکمه آن را می‌زنید، اما روشن

نمی‌شود. مطمئن می‌شوید باتری‌اش شارژ ندارد. دکمه زنگ را

فشار می‌دهید. پرستار می‌آید.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin